پرده اول:
انتخابات در اوکراین
همان شور و حال ۴ سال پیش، خیابانهایی که خلوت نمی شدند و آدمهایی که آرام نمی گرفتند.شال گردنهای نارنجی ۴ سال پیش رفته بودند و شال گردنهای آبی آمده بودند.همینطور به جای پرچمهای نارنجی و دستبندها و لباسهای نارنجی ، پرچمها و دستبنده و لباسهای آبی.
۴ سال پیش کاندیداهای طرفدار غرب با رنگ نارنجی آمدند و رای گرفتند و امسال هواداران روسیه با رنگ آبی.آنها طرفدار بیگانه ای بودند و اینها هم طرفدار بیگانه ای دیگرند.
مدام کانال عوض می کنم.همه بخشهای خبری را مرور می کنم، ۴ سال پیش می گفتند "انقلاب رنگی" بعدها گفتند"انقلاب مخملی". اما امسال کسی نگفت...
از خودم می پرسم: آبی به اندازه نارنجی رنگ به حساب نمی آید؟
خودم به خودم جوابش را می دهم: نه برادر!* موضوع رنگ نیست. داستان این است که روسیه به اندازه غرب بیگانه حساب نمی شود ...
.
* توضیح: این روزها مناظره افراد با خودشان مد شده.
حالا اگر خواستی بدانی سیاست یک بام و دو هوا چه معنایی می دهد کافیست بعضی وقتها رسانه ملی را دقیقتر نگاه کنی.این هم مثل همه رسانه های استکباری و غیر استکباری دیگر ...
......
پرده دوم:
ماههاست، دقیقترش را بخواهید ٨ ماه و چند روز است...
خودشان می گویند، خودشان می شنوند، خودشان تحسین می کنند، خودشان هورا می کشند،خودشان به حرفهای خودشان استناد می کنند، خودشان با خودشان بحث می کنند، خودشان سانسور می کنند، خودشان تفسیر می کنند، خودشان به خودشان تبریک می گویند و خودشان به خوشان افتخار می کنند و خودشان خودشان را تایید می کنند و خودشان از خودشان حمایت می کنند وخودشان ...
خسته نمی شوند از این همه تنها به قاضی رفتن؟
خدایی هست.خدایی که همین نزدیکی ست ...
حرفهایی هست برای گفتن، اما جایی نیست برای گفتن و در امنیت ماندن...
نظرات ()گفتیم صبر
گفتیم سکوت
گفتیم امید
راستی امید الان کجاست؟
گوشه گنجه خوابیده.گنجه ای که مثل تمام تاریخ من بیصداست.گنجه ای که مثل همه وجودم بیقراره.گنجه ای که پر از بغض فروخورده ست...
راستی! امید،هنوز هم نوید رو ندیده.نوید هم خیلی تنهاست.
نوید الان کجاست؟
آخ دنیا! می بینی؟ آدمهات حتی تنهایی ما رو برنمی تابن!
...
حال من دست خودم نیس
یه جا آرووم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته
که می خوام براش بمیرم
این روزا بد جوری ساکت
این روزا بد جوری سنگم
همه زندگیمو باختم
پای روزای قشنگم
شب و روز کنار من بود
مث سایه ، نازنینی
تو بگو چه حالی داری
وقتی سایه تو نبینی
مث آینه روبرومه
حس بی تو بودن من
دارم از دست تو می رم
عاشقی کن منو نشکن
پای دنیای تو موندم
من عاشق من آدم
تا صدات بلرزه آخر
تا دلت بگیره کم کم
آخرین ترانه هامو
می خونم با چشمای خیس
عاشقی کن منو نشکن
حال من دست خودم نیس
. عبدالجبار کاکایی .
نظرات ()سال ١٣٨٣: ایران تا ١۶٩ سال دیگر گاز طبیعی دارد.
سال ١٣٨٨: ایران تا ١۴٠ سال دیگر گاز طبیعی دارد.
یک خبر تکان دهنده! ( واقعا کسی هم تکان می خوره...؟ )
در حالی که قطر به برداشت روزافزون خودش از منابع مشترک گازی پارس جنوبی ادامه می ده ،ظاهرا پروژه های ایران برای برداشت از این میدان وضعیت مناسبی ندارن.از اونجا که این میدان گازی به سمت کشور قطر شیب داره، در نهایت سهم اونها از این میدان بیشتر از ما خواهد بود.حالا اگه تعلل و بی برنامگی مسئولان کشور ما رو هم به حساب بیارید ... خودتون حدس بزنید.
انرژی هسته ای حق مسلم ماست ...
یکی از حقوق مسلم ماست
یکی از هزاران حق مسلم ماست ...
نظرات ()
٣ دهه پیش، پدران ما مشتهایشان را گره کردند.به خیابان آمدند.اعتصاب کردند.فریاد زدند و گفتند : نمی خواهیم ...! نمی خواستند کسی یا کسانی حکومت را ارث پدری خود بدانند. نمی توانستند سلطه بیگانه را بر منافع و سرنوشتشان ببینند.فرقی هم نداشت که آن بیگانه از غرب باشد یا از شرق یا از شمال ! پدران ما آزادی و آزادگی می خواستند، هویتشان را می جستند و عدالت و صداقت را ... آنها که سوار بر اریکه حکومت آن روز بودند بر پدرانمان خشم گرفتند ... پس جواب مطالبات پدرانمان شد زندان و شلاق و باتوم و شکنجه و گلوله و سرنیزه!
و در یک روز به یاد ماندنی امام اتقلاب فرمود: " آیا یک ملتی که فریاد می کند که ما این دولت مان، این شاه مان، این مجلس مان برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است که سرنوشت مان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است که یک قبرستان شهید برای ما درست بکنند؟ " یادمان باشد، پیش از شما (شفیعی کدکنی)
به سان شما
بی شمارها
با تار عنکبوت
نوشتند روی باد
کاین دولت خجسته ی جاوید زنده باد
نظرات ()می خواستیم
همیشه می خواستیم ، اما باور نداشتیم به داشتن.
گفتید: هرچه شما بخواهید! اصلا شما وظیفه دارید که بخواهید...
آمدیم که بگوییم و بخواهیم.باور کردیم که خواستن توانستن است.آمدیم که بگوییم سالها خواسته بودیم و نگفته بودیم ...
آمدیم و گفتیم که چه می خواستیم و چه می خواهیم. همه آمدیم.حتی آنها که باور نداشتند را آوردیم تا این حق مسلم "خواستن" را باور کنند.آمدیم که داشته باشیم آنچه را می خواستیم.
می خواستیم جوانه بزنیم.جوانه های سبز.
می خواستیم رنگ تازگی بگیریم.می خواستیم به در و دیوار شهرمان رنگ امید بپاشیم.آمدیم تا اعتقادمان را تازه کنیم.آمدیم تا غبار از باورهایمان بزداییم.
آمدنمان را دیدید و به بودنمان مباهات کردید. بودنمان را به رخ همه کشیدید و همه جا از همراهی مان بالیدید.
اما ...
خواستنمان را انکار کردید.
زیر قولتان زدید.
ما خواستیم و شما نخواستید که بشود ... انگار از همان ابتدا هم خواست ما مهم نبود.شما باید می خواستید.
و شد آنچه که می خواستید.
به کوچه پس کوچه های شهرمان سری بزنید تا ببینید.
ما باز هم ناباوریم.
معترضیم
و کوچه های شهرمان سبز نیست ... سرخ است ... رنگ شما!
نظرات ()
امروز یه روز بهاریه.آسمون ابریه،درست همونطور که من دوست دارم.اگه بارون هم بباره دیگه معرکه می شه ، آخه من عاشق بارونم.عاشق قدم زدن زیر بارون ، بدون چتر....
عاشق اینکه سرمو کمی بالا بگیرم تا قطره های بارون صورتمو نوازش کنن.
وقتی موهام زیر بارون حسابی خیس می شن و آب از سرم می چکه حسابی دیوونه می شم.اینجور وقتا دیگه اهمیتی نداره که لباسام خیس بشن و کفشم پر از آب بشه.آخه بارون برام عزیزه، با تمام دردسراش، و سرماخوردگی بعدش.
اینجور وقتا رود پیر هم طغیان می کنه ! . این روزا چاه آب شهرمون هم حسابی پر آب شده.اما من خیلی وقته که دیگه از آون آب نمی نوشم.آخه دلم نمی خواد اسیر شیطنتهای جادوگر پیر بدجنس بشم... آخه وقتی آدم بدونه تو چاه آب معجونی ریخته شده که معلوم نیست آدمو دیوونه می کنه یا عاقل ، برای چی باید بی احتیاطی کنه و آب چاه رو بنوشه؟ . نه ، امروز قصدم گفتن این حرفا نبود... اصلا بهتره با کلمات بازی نکنیم.بذار یکراست برم سر اصل موضوع...
میدونستی چرا 2سال تموم هیچ مطلبی ننوشتم؟ داشتم پازل زندگیمو بهم می ریختم.آخه می خواستم از اول مرتبش کنم.از اول اول ...
پس بذار از اول اولش بگم،می خوام تو هم شاهد چیدن اولین قطعه ها باشی.
یه روزی ، یه روزگاری که با الان خیلی فاصله نداشت، اما با امروزم خیلی فرق داره، من یه پسرک آروم و ساکت و خجالتی بودم.با یه دنیا آرمان ، با یه دریا آرزو. قلبم و ذهنم پر بود از ارزشهایی که واسه م مقدس بودن و می خواستم بهشون پایبند باشم.
کوله بارمو بستم تا برم به سمت آرزوهام..برم جایی که ارزشهام ارزش دارن ، می خواستم برم جایی که آدماش ارزشهای منو می فهمن ،جایی که دنیای اطرافم حرفمو بفهمه رفتم و به ساحل یه دریا رسیدم. مدتها محو تماشای زیباییهاش شدم ، آخه تماشای آرامش و وسعت دریا مستم می کنه ...
کوله بارمو گذاشتم زمین ، جایی رو که می خواستم پیدا کرده بودم.از همون روز شروع کردم به ساختن خونه م.با ماسه های ساحل یه قلعه شنی ساختم.برای ساختنش کلی وقت صرف کردم و حسابی عرق ریختم.
وقتی تموم شد خستگی از تنم در اومد.آخه قلعه ماسه ایم خیلی قشنگ شده بود ... دیوارهاش ، کنگره هاش ، برجهاش .... اینجوری من شدم همسایه دریا ...
هر روز صبح با صدای پر هیبت موجهاش بیدار می شدم که در عین حال آرامش بخش بود.....
اما همون روزای اول فهمیدم که یه جای کار ایراد داره ...!
من توی قلعه خودم زندانی شده بودم.یادم رفته بود برای این قلعه یه دروازه هم بسازم و فقط دورتا دور خودم دیوار کشیده بودم.من حالا از دیدن دریا محروم بودم و فقط صداشو می شنیدم ...
تنها دلخوشیم شنیدن صدای موجهای دریا بود و حس همسایگی با وسعت بی پایانش ، در حالی که هر روز صدای ماهیگیرا رو می شنیدم که سوار قایقهاشون می شن و تا دوردست توی دریا پیش می رن و ...
خوش به حالشون !
همین ... فقط تونستم حسرت بخورم ... آخه ماهیگیرا با اینکه به اندازه من دریا رو دوست نداشتن و حتی شاید همسایه دریا هم نبودن می تونستن با تمام وجود زیباییهای دریا رو ببینن و لمس کنن ، اونوقت غصه م گرفت ...
اینجوری شد که بیلچه رو برداشتم و شروع کردم ساختن یه پنجره ... .... و بعد از اون تمام مدت پشت پنجره می نشستم ...
حالا دیگه می تونستم از دیدن زیبایی بی انتهای دریا لذت ببرم.
هر روز صبح وقتی ماهیگیرا از کنار قلعه رد می شدن تا به دریا بزنن واسه شون دست تکون می دادم.آخه اونا هم دریای منو دوست داشتن و به همین دلیل واسه من عزیز بودن... حتما دریای من هم اونا رو دوست داشت ، وگرنه بهشون اجازه نمی داد هر روز ماهی بگیرن و به سلامت برگردن ... اینجوری کم کم با هم دوست شدیم.
حس خوبی داشتم ، من کنار دریا بودم. دریایی که می تونست بهم آرامش بده ، اینجا ارزشهام محفوظ بودن و آرزوهام دردسترس.تازه کلی دوست تازه پیدا کرده بودم.دوستایی که حس می کردم دریا رو درست مثل خودم دوست دارن .
اما یه روز بی رحم ، تازه فهمیدم که دوستای من هیچوقت عاشق دریا نبودن.اونا فقط ماهی می خواستن و وقتی یه جای دوردست ماهیهای بیشتر و بزرگتری پیدا کردن گذاشتن و رفتن...
من موندم و پنجره ای که رو به دریا بود. احساس تنهایی می کردم ... . قصه قلعه شنی رو قبلا گفته بودم ، یادته؟ گفتم که آخرش فهمیدم اینجوری نمی تونم تمام زیباییهای دریا و دنیا رو ببینم، برای همینم دیوارهای قلعه رو فرو ریختم ... . حالا من دیگه قلعه شنی ندارم، ماهیگیرا هم رفتن دنبال زندگیشون و حتما تا حالا یادشون رفته یه روزی من و دریا اونا رو دوستای خودمون می دونستیم. حتما هیچوقت هم نفهمیدن وقتی رفتن من و دریا خیلی دلمون گرفت ... حتی با اینگه بدون خداحافظی رفتن ، حتی با اینکه بی معرفتی کردن...
من و دریا دلتنگیم ، اما دیگه نه برای ماهیگیرا ... ما حالا برای خودمون دلتنگیم ، برای رویاهامون و برای با هم بودنمون ... برای روزایی که از دست رفتن و برای روزایی که خیلی وقته اومدنشون به تاخیر افتاده ... . می دونی ، من عاشق شده بودم ، خیلی وقت بود و شاید تو اون روزا نمی تونستی اینو از نگاهم بفهمی ... آخه تو هیچوقت سعی نکردی منو بشناسی ، هیچوقت نخواستی بفهمی اونی که هر روز واسه ت دست تکون می ده چی تو نگاهشه؟ گذاشتی و رفتی دنبال زندگیت ، گفتی حتی اگه یه روز بفهمی جایی اشتباه کردی حاضر نیستی برگردی و درستش کنی ، یادته؟ گفتی از اولشم زیاد عاشق دریا نبودی و حالا هم دلت براش تنگ نمی شه. به من تهمت زدی که یه روز یکی از ماهی هات رو دزدیدم ...! یادت میاد؟ بی انصاف ! آخه من به ماهی های تو چیکار داشتم؟ من که تمام مدت پشت پنجره نشسته بودم و تمام فکر و ذکرم دیدن دریا بود و دوستی با شما!
تو رفتی دنبال زندگیت ، اما وقت رفتن به عاشقیم خندیدی ... تو حتی وقتی فهمیدی که چقدر دریا رو دوست دارم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداختی و پوزخند زدی ... تو حتی به دریای من توهین کردی . من رنجیدم و ازت خواستم دیگه اینکارو نکنی ، اما تو ادامه دادی و دوباره و دوباره و ...
تو ارزشهای منو زیر پات له کردی و گفتی هیچوقت واسه ت با ارزش نبودن .
تو که می گفتی به صداقت خیلی اهمیت می دی صداقت رو خیلی راحت زیر پا گذاشتی .
حالا تو از پازل زندگیم می گی .
نه دوست سابق من ، پازل من هنوز وجود داره و فقط بعضی از قطعه های قدیمیشو کنار گذاشتم. چون می خوام پازلمو با نقش دریا بسازم.
تو هم به زندگیت برس .تو که دلت برای دریا تنگ نشد ، برای منم تنگ نمی شه ...
ومن تا ابد دریا رو فراموش نمی کنم و هیچوقت دست از دوست داشتنش برنمی دارم.دریای من تنها کسیه که منو درک می کنه و هیچوقت ارزشهامو پایمال نمی کنه.تنها کسیه که دوست داشتن مصلحتی رو بلد نیست. تنها کسیه که با ارزشتر بودن دوست داشتن از عاشق بودن رو به سود خودش معنی نمی کنه ... من دریا رو دوست دارم و دیگه نمی خوام ازش دور بشم ... . من عاشقم بذار همه دنیا بدونن...
نظرات ()
سیاه می پوشیم.
سینه می زنیم.
گاه گاهی قطره اشکی از گوشه چشمهایمان سرازیر می شود.
یا حسین می گوییم.
گوسفند قربانی می کنیم.
و .... نذری می خوریم ...!
عاشورا آمده ... با دسته های عزاداری و دیگهای نذری و کتیبه ها و شیشه های عقب ماشینها .... امان از دل زینب ...
عجب محشری شده امسال ...!
.....
امروز عاشوراست :
1369 سال بعد از عاشورای سال 61 هجری ....
سالگرد عاشورای حسینی و همزمان با عاشورای امروز ، عاشورای امسال ... جایی کمی دورتر ، اما نه آنقدرها دور ، "غزه" حتی از بعضی شهرهای سرزمین خودمان هم به ما نزدیکتر است.
یا امام حسین ! شرمنده ایم ، که سالهاست در مکتب عاشورا محصلیم و امسال که زمان امتحان دادنمان رسیده پشت کتیبه ها و درون حسینیه ها و زیر بیرقها و پیراهنهای سیاهمان مخفی شده ایم تا در امتحان آزادگی تجدید بشویم ...
بله ، ما مخفی شده ایم ... سالها گفتند و گفتیم که محرم یعنی درس مبارزه با ستم ستمگران ، "به هر قیمتی" ، حمایت از مظلوم به خاطر "آزادگی" و "انسانیت"، سالها از ترس و بی وفایی کوفیان شنیدیم و فریاد زدیم : ما اهل کوفه نیستیم ...!
سالها گفتند و گفتیم: کاش عاشورای سال 61 هجری در رکاب امام حسین بودیم ... کاش ...
عاشورا آمده.
سیاه پوشیده ایم ، سینه می زنیم ، گریه می کنیم ، جماعتی امسال هم قمه زدند و جمعی با به دوش گرفتن علمها و علامتها احساس پهلوانی کردند.روی شیشه عقب ماشینهایمان شعار نوشتیم و ...
و هیچکس به داد مردم "غزه" نرسید ... ما درسمان را نیاموختیم....
و ما شرمنده ایم ... از تو که "هل من ناصر ینصرنی" تو را هنوز جوابی نداده ایم ...
حالا خوب می فهمم چرا هنوز پرچم حرمت قرمز است ...!
از تو شرمنده ایم و از کودکی که گفت:
با شمایم ! با شما که هر روز کودکانتان را می بوسید ...!
من پدرم را می خواهم ...!
نظرات () ”جادوگری تصميم گرفت سراسر قلمرو پادشاهی رو نابود کنه.بنا بر اين معجونی رو که خودش ساخته بود، در آب چاهی ريخت، که همه مردم شهر ازش می نوشيدن... حالا هرکس از آب اون چاه مي خورد ديوانه می شد.
همه مردم شهر از آب اون چاه نوشيدن و ديوانه شدن، به جز پادشاه و نزديکانش که از چاه قصر آب می نوشيدن.
مردم که حالا همه ديوانه شده بودن دستوراتی که پادشاه صادر می کرد و تصميماتی که می گرفت عاقلانه نمی دونستن و به اين نتيجه رسيدن که پادشاهشون ديوانه شده..... بنا بر اين جلوی قصر جمع شدن و گفتن که پادشاه ديوانه بايد برکنار بشه ...
پادشاه چاره ای نديد جز اينکه از همون چاه شهر آب بنوشه و مثل بقيه مردم ديوانه بشه ....
پادشاه هم از آب آلوده نوشيد و ديوانه شد
حالا مردم از اينکه پادشاهشون دوباره عاقل شده خوشحال شدن و اون پادشاه سالهای سال بر اون شهر حکومت کرد ....“
ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد اثر پائولو کوئليو
ديوانه به کسی می گن که عقايد و باورها و قراردادهای پذيرفته شده اکثريت مردم رو قبول نمی کنه.هيچ فرقی هم نداره که اين عقايد و باورها و قراردادها عاقلانه باشن يا نه .....
راستی، تو دنيای ما ديوانه ها اونايی هستن که از آب چاه نوشيدن يا .........؟
نظرات ()
نظرات ()سرگردون شده بودم ... نگاهی به اطرافم انداختم... به آسمونی که يه روزی آبی تر بود.به کوهی که قبلا استوارتر بود به درختايی که به اندازه گذشته سبز نبودن به شهری که قبلا امن تر و دوست داشتنی تر به نظر می رسید به نيمکت رنگ و رو رفته ای که .....
چشمامو آروم بستم و سعی کردم تصویری که از هرکدوم از اینا تو ذهنم باقی مونده بود به یاد بیارم...
حالا سرگردونی بیشتر شد... یه طرف چیزایی وجود داشتن که هرچند غریب و نا آشنا بودن اما حی و حاضر بودن. و یه طرف تصویری از همون چیزا که مربوط می شد به حداکثر یک سال قبل.این تصویر اونقدر دقیق تو ذهنم نقش بسته بود که انگار واقعا وجود داشت ....
واقعا؟ واقعیت؟ ... اصلا واقعیت یعنی چی؟
کی می تونه بگه واقعیت کدومه؟
چیزایی که یک سال پیش وجود داشتن واقعی بودن.یا حداقل واقعی به نظر می رسیدن.چیزهایی هم که الان می بینم واقعی به نظر می رسن ... وای ..... گیج شدم ....
حالا می تونم همه خاطرات گذشته رو فراموش کنم و بپذيرم که واقعيت همين چيزيه که دارم می بينم.
اما نه ... شايد بتونم چشمامو ببندم.اونوقت فقط خاطراتم می مونه و می تونم هر چيزی رو همونطور که قبلا بود ببينم. مثل قديما.درست همونطور که دوستشون داشتم ....
اما نه
من نمی خوام تو روياهام زندگی کنم.نمی خوام چشمامو رو واقعيت ببندم.نمی خوام تو گذشته محبوس بشم ...
می خوام باور کنم اون چيزايی که يه روزی می ديدم و از ديدنشون لذت می بردم واقعی بودن.و اين چيزايی هم که الان می بينم واقعی هستن.
دو تا واقعيت متفاوت که هيچ تناقضی با هم ندارن
و من ميخوام با هردو زندگی کنم
با خاطره ها و تصويرهايی که از گذشته دارم لبخند بزنم
و اين چيزايی رو که می بينم همينطور که هستن بپذيرم.
....
هنوزم چيزای زيادی هست که می تونم از ديدنشون لذت ببرم. و اينه کهواقعیت امروز رو دوست داشتنی و قشنگ می کنه.
نظرات ()